خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

در گرمای ۵۵ درجه ایستاده ام...دارم فکر می کنم کی ندا مرا بغل کرده؟  آخرین باری که ندا مرا بغل کرد یک بچه ۵ ساله بودم...و او ۲۵ سال داشت... کمرم را چنگ می زند و پشت سر هم صدایم می زند... و ناگهان می زنم زیر گریه... توی گوشش می گویم... کاش مرا هم می برد...  صدایش را می شنوم و بالای سرش می ایستم... نفس هایش عجیب است... صدای نفس هایش چیزی شبیه به سوت کشیدن است.... چشم هایش گرد شده... نفس های تند و کوتاه دارد...  اکسیژن را وصل می کنم به تراک گلویش... هیچ چیز تغییر نمی کند... قربانش می روم که بس کن مامان... پیش خودم می گویم چیزی مثل دفعه های قبل است... قندش را چک میکنم... ۹۵ است... آنقدر ها هم کم نیست... کمی آب و شکر را هم می زنم به امید بالا امدن قندش... فشار خونش را چک می کنم... به ۷ رسیده .... نفس هایش ارام تر می شود ... می گویم نرو... التماس می کنم... آب و نمک را هم می زنم به امید بالا امدن فشارش... انگار کسی دست دور گردنش گذاشته ... هی نفسش سخت می شود... هی تکانی می خورد... هر ثانیه تکانها آرام تر و نفس ها آرامتر... فشار را دوبار چک می کنم به ۵ رسیده ... بغلش می کنم ... میگویم نرو من می ترسم... به صورتش نگاه می کنم... بعد... دستگاه را از دور بازویش باز می کنم

پیش خودم می گویم پس رفتن اینگونه است ... مرگ اینگونه است... چه غم انگیز... چه غریب ... صدایش می کنم ... می گویم مراقب خودت باش... دوستت دارم ... و آرام ترین و آخرین نفسش را جوری می کشد که لبهایش به هم چسبیده است ...
تمام...
تمام...
تمام...

یک سال و ۱۸ روز... 


دلم برات تنگ میشه مامان

# مسعود

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 19 شهريور 1399 ساعت: 8:06

صفحه بندی